چاپ
تاریخ : دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388

سلام سلام

۱- باید بگم دفعه قبل یعنی یک هفته پیش اومدم خداتا مطلب نوشتم همش پرید منم کلا بی خیال شدم.

۲- اما از حال امروز ما اصلا حالم خوب نیست به معنای واقعی مرگ صبح با تاخیر بلند شم آماده شدم رفتم شرکت یعنی چه رفت وسط راه که سوار تاکسی بودم منتظر حرکت یهو احساس کردم چشمم سیاهی رفت و حالم دگرگون شد به افاصله چند ثانیه هرچی توی معده و دل و روده بود ریخت بیرون یعنی ببخشیدا ببخشید آوردم بالا گوشه خیابون نشستم و تا جایی که فقط دل و رودم بمونه سر جاش بقیه رو آوردم بالا از اونجایی که خیلی پر رو ام روی گند کاریها چند تا ستمال انداختم وبلند شدم و برگشتم خونه خیلی بد بود خیلی اولین باری بود توی عمر ۲۴ ساله ام که توی خیابون همچین گندی میزدم خیلی خجالت کشیدم به هیچ کس هم نگاه هم ننداختم و رفتم سمت خونه توی راه با شوشو تماس گرفتم و از شدت عق زدن و بد بودن حال فقط گریه می کردم و بریده بریده به شوشو گفتم به مدیر بگو من وسط راهی برگشتم به این دلیل که دیگه اونم کلی ناراحت شد اما چه کنیم که دیگه نمی شد کاری کرد اومدم خونه مثلا استراحت از صبح کلی کمد دیواری ریختم بیرون کشو رو مرتب کردم لباس گرم ا و زمستونیایی که یک قرن بود قرار بود جمع بشه به یومن این مریضی جمع کردم لباس کثیفای روشن رو جمع کردم بریزم ماشین در ضمن از در که اومدم تو سرتا پا رو به خاطر گندی که بهش خورده بود ریختم توی ماشین و چند تا تیکه لباس مشکی دیگه بعد از اتمام کار ماشین اونها رو روی بند پهن کردم کلی ظرف بود شستم دیشب مهمون داشتم و کلی ظرف که حوصله شوستن نداشتم خلاصه الان هم به عنوان زنگ تفریح نشستم دارم می نویسم.

۲- دلم همچنان می پیچه به شدت گرسته ام اما میترسم چیری بخورم.

۳- نی نی بد نیست یعنی تا امروز خوب بود اما امروز نمی دونم چه حالی داشته باشه؟!

۴- آخر سر هم با پشت سر گذاشتن ۷ ماه و وارد هشتمین ماه شدن این شرکت خنگ ما نفهمید و من خودم مجبور شدم بگم .

۵- چند روز اول برای فهماندن وضعیتم به مدیرم کلی مشکل داشتم تا حالیش کنم اما الان بهتر شده فکر کنم تونسته بفهمه.

۶- هرکی میبینه همچنان میگه اصلا بهت نمیاد توی ۸ باشی حتما نی نی ریزه وزنش کمه نخیرم آقا جون بچم با حیاست هی خودشو نما نما نمیکنه همین چون دکترم گفت همه چیزش خوبه تازه برای بهتر نشون دادن وضعیتش و زمان دقیق به دنیا اومدن ش سونو نوشته که باید برم.

۷- مامان تقریبا ۲ هفته پیش با بابایی رفته بودن کیش کلی لباسا و اسباب بازیهای ناز و قشنگ برای وروحک خریدن همش میشینه نگاهشون میکنه و کلی ذوق میکنه ما هم همینطور الانم همراه پدر بزرگ رفتن گرگان پیش دادشی که دانشجوی اونجاست که ظاهرا گنبد یا نمی دون م کجا یه بازار روسها داره که کلی هم دایی جونش براش از اونجا چیر میز خریده خلاصه بی صبرانه منتظریم مامان خانم بیان و خریدها رو بیارن ببینیم چی خریدن؟

۸- اسم نی نی کوچولو یاسمین شد انشالله .

۹- احتمالا دیگه از اوایل تیر نمیرم سر کار و مرخصی رو از هفته دوم تیر شروع میکنم چون با این گرمای هوا واقعا تحمل ندارم .

ببخشید دیگه حالم دوباره داره بد میشه فعلا بای

**** بازه مثلا همیشه برای شادی روح مادر بزرگ عزیرم و عزیزان از دست رفته خودتون لطفا یه فاتحه بگید ممنونم .


**** راستی یه چیز دیگه سمیرای گلم هم نی نی دار شده انشالله مبارکت باشه عزیزم خیلی خوشحالم همونطور که تلفنی بهت گفتم خیلی مواظب به خودت باش.


**** مهسا جان یه دنیا ممنون حتما آدرس سمیرا رو هم برات میذازم





اون بار هرچی نوشتم پرید امیدورام اینبار نپره  چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388

سلام سلام

سال تو با تاخیر مبارک انشالله که سال خوب و پر برکتی باشه برای همتون

1-     علت تاخیر برای اینکه هفته دوم عید اومدم و کلی براتون نوشتم و کلی ذوقیدم و اینها اما ای دل غاقل که وقتی دکمه تایید رو زدم همه چیز پرید و منم کلی عصبی شدم یه مدتی با وبلاگ قهر کردیم بلکه سر عقل بیاد.

2-     دو سه روز مونده بود به تعطیلات رفتم سونو پیش همون دکتری که همیشه میرفتم که خیلی هم دقتش بالاست و خیلی هم کارش رو بلده اول که وضعیته نی نی نازمو چک کرد که گفت همه چیز شکر خدا خوبه فقط گفت موقعتی که قرار گرفته سرش بالاست که اگر نچرخه سه زارینی حتمیه که این موضوع کلی حالمو گرفت اما انشالله هرچی صلاحه خداست همون بشه , اما بنده خدا اینقدر که توی مانیتورش دقت کرد تا ببینه این نی نی ما چیه دیگه چشماش داشت در میامد هر چند دقیقه یکبار عینکش رو بر میداشت چشمهاش رو ماساژ میداد یک آهی میکشید و دوباره عینکش رو میگذاشت که دیگه دلم براش سوخت گفتم آقای دکتر اگر فکر می کنید الان امکان تشخیص نیست می خوایید دو سه هفته دیگه میام ؟ می گفت بد حالت قرار گرفته سخته تشخیص اما اجازه بده ببنم ایندقر دستگاه رد جابجا کرد تا توی حالتی قرار گرفت که توست تشخیص بده و با یک خنده موفقیت آمیزی گفت : خوب دختر خانومه . منکه دهنم باز مونده بود گفتم دکتر مطمئنید ؟ من می خوام وسیله تهیه کنم برام مهمه اگر حتمی نیست چند وقت دیگه دوباره بیام که گفت نه مطمئنم دختر خانومه مبارک باشه و توی برگه گزارش دکتر هم جنسیت جنین رو female زد اینم از ما که دختر دار شدیم خلاصه اینکه الان یکماهی میشه با این دختر شیطون داریم کلی حرفای مادر و دختر میزنیم و کلی با تکونهایی که میخوره و همسری هم با دست گذاشتن روی شکمم و حس کردن تکونهای شدید نی نی نازمون که روز به روز هم محکمتر و قویتر میشه کلی برای بابییش دلبری میکنه .

3-     همسری میگه خوش به حالت زودتر از من حسش کردی و داریش خوش به حالت که این تکونها رو همیشه احساس میکنی بیشتر از من خلاصه اینکه کلی حسودیش میشه دیگه J

4-     دیگه توی این چند وقت هرجا رفتم لباس دخترونه دیدم کلی غش و ضعف کردیم و اگر شرایطش بوده خریدیم و برخی هم موکول شده به سر فرصت .

5-     برکت نی نی نازمون خودش رو به شدت داره نشون میده روز 29 اسفند ماشینمون رو تحویل گرفتیم خیلی هم خوبه و شکر خدا راضی هستیم  روز 28 اسفند هم از جایی که ثبت نامه کرده بودیم برای خرید خونه تماس گرفتن که بیایید برای ایجاد پرونده که خوب برخورد به تعطیلات و اینها دیگه تا حالا عقب افتاده در حالی که بیشتر از 2 ساله که ما منتظر این تماس بودیم خوب دروغ نیست وقتی میگن خدا نی نی بده برکتش و روزیشم میده دیگه این دختر ماهم کلی با خودش برکت آورده و از اون بچه های روزی داره J خدایا صد هزار مرتبه شکرت.

6-     نصبت به قبل از عید خیلی سنگین شدم و توی راه رفتن و از پله بالا پایین کردن تقریبا کم میارم البته به اون شدت نیست ولی خوب شروع شده آخه سه ماهه سوم رو دیگه به امید خدا داریم شروع میکنیم .

7-     واقعا توی این دوران یه زن چقدر نیاز به محبت و درک همسرش داره هیچوقت نمی تونستم این موضوع رو به این شدت درک کنم اما الان بک لبخند همسری و یا یه بوسه و محبتش کلی بهم انرژی میده و کلی آرومم میکنه وقتی توی خیابنون راه میریم و میدونه که برام سخته قدمهاش رو باهام هماهنگ میکنه و دستم رو میگیره و سعی می کنه سختیی که من دارم رو اونهم برای خودش داشته باشه غذا هایی که دوست ندارم رو به خاطر من نمیخوره یعنی به خانودش گفته که تارا این غذا رو دوست نداره و اونها هم با اینکه میدونن شوشویی عاشق اون غذاشت اما به خاطر من درست نمی کنند ونمی خوریم خلاصه اینکه توی این 6 ماهی که گذشت کلهم 4 بار هم قرمه سبزی که شوشویی عاشقشه ومنم دوست داشتم رو نخوردیم نمی دونم چرا با اینکه از این موضوع گذشته اما این حساسیتم نسبت به قرمه سبزی از بین نرفته ؟!!!! خلاصه اینکه عاشقشم خیلی بیشتر از گذشته خیلی بیشتر از حتی موجودی که توی وجودم دارم پرورش میدم .

8-     حرف آخر اینکه نمی دونم تا کی می تونم این کار رو تحمل کنم و بیام سر کار خیلی خسته میشم به حدی که میرم خونه کلی اول گریه میکنم بعد بلند میشم به کارهام میرسم احتمالا به دکترم صحبت کنم اگر بشه مرخصیم رو از یک ماه زودتر شروع کنم چون کارم خیلی سنگینه.

9-     دلتنگیها برای مامادر بزرگ خوبم هنوز هست روز به روز هم بیشتر میشه گاهی اینقدر دلم براش تنگ میشه که به حد انفجار میرسم اینقدر گریه می کنم که به هق هق کردن میفتم و دیگه بی حال میشم خیلی دوستش داشتم خیلی دوستش دار هر یک هفته درمیون هم تقریبا میرم سر مزارش کلی باهاش حرف میزنم و کلی می بوسمش اما به خاطر مامان و پدر بزرگ و بقیه سعی می کنم گریه نکنم حضور توی همون محیط آرومم میکنه فکر میکنم پیشمه اما این هفته دیگه نتوستم اینقدر گریه کردم که هرکی از بالای سرمون رد میشد با تعجب نگاه می کرد فکر میکرد کسی که اونجا دفن شده دو سه روز بیشتر نیست که فوت شده . دیگه پدر بزرگم که طاقت نیاوردو با دایی و زندایی رفتن مامان هم پا به پای من گریه میکرد شوشو هم کلی ناراحت شد . اما چه کنم دیگه نمی تونستم تحمل کنم کافیه آهنگ غمناکی بشنوم به ثانیه نمیکشه که شروع میکنم به شدت گریه کردن خدایا کمکم  کن دلم خیلی تنگه براش خیلی . دیشب خوابش رو دیدم کلی بوسیدمش و کلی نگاهش کردم اینقدر خوشچهره و مهربون و خوشحال بود که خدا میدونه توی خواب التماسش میکردم از پیشم نره بمونه مقل الان هیچی نگه حرفی نزنه اما نگاه قشنگش و لبخند مهربونش رو داشته باشیم بتونم لمش کنم و ببوسمش چقدر خواب خوبی بود از صبح هر وقت یا د اون خواب می افتم کلی شارژ میشم و کلی انرژی میگیرم. خدایا کمکش کن خدایا در آرامش باشه و روحش شاد باشه مثل خوابی که دیدم .

 از همه دوستای خوبم می خوام اگر ممکنه توی دعاهاتون برای آرامش روح مادر بزرگم دعا کنید .

ممنونم خوش باشید و سرحال همیشه همیشه

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 1387

سلام سلام

۱- خیلی خسته ام خیلی

۲- مثل همه که الان حسابی سرشون شلوغه منم سرم شلوغه از بس که این شرکت بی برنامه ما همه کاراشو انداخته برای آخر سال خستم کرده.

۳- نمی دونم چی میشه؟!!!!!!!!!!!!!!!! کارمو میگم هنوز که نفهمیدن وضعیتمو اما خوب اگر بفهمن مگه چی میشه؟ هیچی این بی همه چیزا مثل یه آشغال میندازنم کنار یعنی سال جدید تمدید قرار داد نمی کنند . خوب نکنن خدای منم بزرگه . البته فعلا که نفهمیدن.

۴-خونه تکونیم ۹۸ درصد تمام شده مونده کارهای مربوط به شوهری یعنی کتابخونه هاشو میزشو و اینها که انشالله فکر کنم سال دیگه درست بشه  :o

5- هرکس مفهمه باردارم میگه امکان نداره !!!!!!!!!!!!! پس چرا معلوم نیست مخصوصا اینکه میفهمه که 5 ماهم داره تموم میشه و وارد 6 میشم (قدم تقریبا بلنده پهلو دارم و بیشتر از پهلو چاق شدم )

6- مامان گلم امروز رفته مشهد انشالله که بهش خوش بگذره.

7- سونو رفتم دکتره کلی خودشو چپ و راست کرد کلی مانیتورو و ..... رو اخرش گفت فکککککککککککککککر کنم پسره !!! گفتم دکتر مطمئنی می خوام خرید کنم  گفت ااااااااا نه برو سه هفته دیگه بیا الان یک ماهی شده انشالله این هفته میرم.

8- دلم برای مامان جون عزیزم تنگه خیلی تنگه انگار هرچی از مرگش میگذره بیشتر جای خالیش معلوم میشه گاهی اینقدر گریه میکنم که بی حال میشم اینقدر که دلم براش تنگ میشه .

قربونت بشم مامان جون عزیزم چقدر زود رفتی؟ دلم برات تنگ شده دلم می خواد بغلت کنم صورت نرم و مهربونت رو ببوسم و سرم رو بذارم روی قلبت و با صدای آهنگ قلبت خوابم ببره .

روحش شاد لطفا به فاتحه براش بگید ممنون میشم .

قربون همگی ولادت حضرت رسول بر همه مبارک .

التماس دعا برای من و نی نی نازم  یعنی ما.

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>