سیلام سیلاااااااااااااااااااااااام عسیسانم
خوب خوب دیگه می خواهیم شاد باشیم ناراحن نباشیم به هیچی فکر نکنیم به خونه نو فکر کنیم به
برنامه های آینده و همه و همه(به نظر شما واقعا میشه؟ اون موقع میشه اسم منو آدم گذاشت؟ انسان گذاشت؟!!!!!!!!!)
یه هر حال شروع کنیم از روزانه هام بگم تا شنبه شب که موندیم پشت در و اینا رو که گفتم خووووووووب
بریم سر وقت یکشنبه که کلا با اجازتون بنده جایی نرفتم و از شب قبلش که ساعت ۳:۳۰ خوابیدم تا فرداش
ساعت ۳:۲۰ بعد از ظهر کلهم از جام تکون نخوردم و یه کله با اجازه دوستان توی عالم زیبا و شیرین خواب
به سر می بردیم. بعدشم که با چشم بسته با کلی کل انجار تونستم ساعتو بخونم عییییییین هو برق
گرفته ها از جا پریدم و به کارام رسیدم و کلی لباس ریختم تو ماشین بعدشم جمع کردن خونه و کارهای
ریزه کاری و در نهایت هم که شام و اینا و شوشوی ناسم اومممممممممممد کلی حال کردیم توی خونمون.
روز دو شنبه رفتم سر کار به شرکت که رسیدم یادم افتاد وااااای من کلید خونه رو نیاوردم فکر کنم تا من
بیام یادم بمونه در خونه با کلید باز میشه و همینجوری نمی تونی سرتو بندازی پایین بری و بیایی پیر بشم
آره خواهر دیگه اینکه زنگیدم به شوشو و گفتم ببینم تو کلید که آوری؟ گفت بلی و کمی خیالمان راحت
شد فقط مجبور شدم بمونم و بعد از شوشو برم خونه دیگه رسیدم خونه دیدم ای داد بیداد برقا که خاموشه!!!
یعنی شوشو نرسیده؟ هرچی زنگ زدم دیدم خبری نیست پس زنگ خونه مامان اینا رو زدم دیدم شوشو
جواب داد تعجب کردم (البته از شوشو بعید نیست کلهم خونه خودمونو بی خیال بشه و بره پایین بشینه )
به هر حال در و باز کرد٫ رفتم بالا دیدم در باز کرده میگه بفرمایید می گم چی چی رو بیا؟!!!!!!!بریم بالا میگه
کلید ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلی جیغ و داد و هوار که شوخی می کنه و از شوشو که نه به خدا
جدی می گم رفتم ...... کیفو موبایل و همه رو که تحویل دادم دیر اومدم بیرون نگهبانیشون بسته بود و رفته بود !!!!!!!!(شو شو جان از طرف شرکت خودمون راه اندازی سیستم اتو ما سی ون یکی از مراکز عالی
کشوری دستشه بعد انجا اجازه نمی دن هیچی با خودشون ببرن تو غیر از لباساشون)واااااااااااااای اینگار
بازم دنیا سرم خراب شده بود دیگه کلی غرغر کردم که تو که می دوتستی من کلید ندارم زنگ زدم بهت
گفتم اول صبحی٫ تو چرا اینقدر منو اذیت می کنی؟ چرا؟!!!!! بعدشم گفتم یا لا آچار پیچ گوشتی بده من
خودتم برو از پنجره برو تو و کلی غر غر غر همینجوری در حال غر زدن بودم رفتم توی کلیدای خونه مامان اینا
رو گشتم یه دسته کلیدشون بود برداشتم رفتم پشت در به جوجه هم گفتم آچار بردار بیا بالا کلیدو انداختم
خوب طبیعی بود که بره کلیدهای کامپیوتری به همدیگه میرن مشکل اینه که باز نمی کنند چرخوندم دیدم
چرخید نمی دونین چه حالی شدم به این نتیجه رسیدم که آخ جاااااااااااان یه د ونه از کلیدا اشتباها خونه مامان
اینا جا مونده بود و دیگه ما هم گذاشتیم همون اشتباه در جای خود باقی بمونه چون هیچ اعتباری به ما نیست
برای جا گزاشتن کلید٫ و البته پنجره آشپزخونه هم که رو به پاسیو باز میشه رو هم قفلش رو نداختم که اگر
کلید پشت در جا موند بتونیم باز کنیم . دیگه با شو رو شوق رفتم پیش شوشو و گفتم که بدو بریم بالا. شام
دوباره برگشتیم خونه مامان اینا.
دیروز برف قشنگی میومد خدایا شکرت عالی شده بود خیلی هوا قشنگ بود منم که دیشب اولین جلسه
کلاسم بود تصمیم گرفتم زودتر برگردم خونه تا نکنه توی این هوا به کلاسم نرسم رفتم تقریبا یک ساعت و
نیم زودتر رسیدم رفتم خونه کارامو کردم شامم هم درست کردم و همه چیز و مرتب کردم که از کلاس بر
می گردم میشه ساعت تقریبا ۹ دیگه کاری نداشته باشم در حین آماده شدن بودم که شوشو رسید سفارشات
لازم رو کردم و بوسدمش و پریدم از خونه بیرون رفتم آموزشگاه دیدم ای باباااااااااااا کلاس منحل شده آخه
راستشو بخوایین من در حد کتابم هستم مشکلی ندارم اما توی speakin یه کم مشکل دارم حرف زدنم بد
نیست اما هرکی منو دیده باشه می دونه صحبت کردن فارسیم هم خیلی آروم صحبت می کنم یعنی سرعتم
توی صحبت کردن و ادای کلمات روی slow هست آموزشگاه ماهم خوبیش اینه که هم کلاس خود کتاب واینا
رو داره هم discution خوب منم برداشتم این ترم به جای کلاسهای کتاب کلاس discu نوشتم همه کلاسهاشون
رو نوشتم که کلاس چهارشنبه ها مثل اینکه تشکیل نمی شه منم یه چند دقیقه ای ایستادم و بعد برگشتم
خونه در که زدم و وارد شدم شوشو تعجب کرد رفتم دیدم بنده خدا همه بندو بساطش رو وسط اتاق پخش
کرده کتاب و دفتر نت برداریش و خودکاراشو اینا وارد که شدم برگشته میگه ساکت باش برو توی اتاق خواب
بشین من می خوام کتاب بخونم ماماااااااااااااان این دیگه چه مدلیشه دیگه هیچی نه گذاشت تی وی روشن
کنم نه گذاشت سرو صدا کنم منم که می میرم بی صدا باشم رفتم بندو بساطم و باز کردم و با خدای خودم
خلوت کردم نماز و دعا و .... یه نیم ساعتی سر سجادم خودمو سرگرم کردم دیدم خیلی بی تحرکم بلند شدم
و رفتم یه کم توی آشزخونه گشتم یه کم چیزایی که خریده بودم جا به جا کردم وسایل شام رو آماده کردم دیگه
شام رو گرم کردم بعدشم تی وی رو با پر رویی تمام روشن کردم خوب چیکار کنم ۴۵ دقیقه بیشتر دیگه ظرفیتم
اجازه نداد٫ شوشو هم مجبور شد بند و بساطش رو جمع کنه .
دیشب با ماکرو برای اولین بار کوکوی مرغ پختم با اینکه تا به حال کسی بهم کار کردن باهاش رو توضیح
هم نداده بود چه برسه برنامه دهی برای کوکوی مرغ اما عالی شده بود فقط از ترسم نمک کم ریخته
بودم که کم نمک بود .
اینم از ما فقط مججججججججججججل من الان اینه که توی این روز زیبای برفی ۵شنبه عین این بیکارا
نشستم نوی شرکت در حال غاز چروندن ماماااااااااااااان من الان دوست داشتم توی تختم خواب بودم
ماماااااااااان .
زنگ زدم خونه ساعت ۹ شوشو با یه صدای از ته چاه در اومده میگه بله؟ ای خدااااااااااا خواب بود خوششششششششش به حالش . بهش میگم بمیرم خواب بودی؟ مزاحم نمی شم بخواب .
میگه قربونت بشم عزیزم باشه کاری نداری؟ خدا حافظ٫ یعنی الان جا داشت من چی بگم؟!!!!!!!!!!!!
صبحی اومدم سوار سرویس بشم با کله رفتم توی گل برای اول صبحی یک سورپرایز خوبی بود بد نبود
خوابم پرید.
فیلا بایتووووووووووووووون




